مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

115

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> گفتند : « مردم مذحجند . » ابن زياد به شريح گفت : « پيش آن‌ها برو وبگو چيزيش نيست ، من اورا بداشته أم تا از أو پرس‌وجو كنم » ويكى از غلامان خويش را همراه أو فرستاد كه ببيند چه مىگويد . شريح در راه به هانىبن عروه برخورد كه بدو گفت : « اى شريح ، از خدا بترس ، أو مرا مىكشد . » گويد : شريح برفت تا بر در قصر بايستاد وگفت : « چيزيش نيست اورا بداشته كه از أو پرس‌وجو كند . » گفتند : « راست مىگويد چيزيش نيست » وپراكنده شدند . گويد : خبر به مسلم رسيد كه ندا داد وشعار گفت وچهار هزار كس از مردم أو فرآهم شدند . مقدمه را از پيش فرستاد ، پهلوى راست وچپ آراست وخود در قلب جاى گرفت وسوى عبيداللَّه روان شد . گويد : عبيداللَّه كس از پى سران كوفه فرستاد وآن‌ها را در قصر به نزد خويش فرآهم آورد وچون مسلم به در قصر رسيد سران قوم از بالا نمودار شدند وبا عشاير خويش سخن كردند وآن‌ها را بازگردانيدند . ياران مسلم رفتن گرفتند تا هنگام شب پانصد كس به جاى ماند وچون تاريك شد آن‌ها نيز برفتند . وچون مسلم خويشتن را تنها ديد در كوچه‌ها به راه افتاد تا به درى رسيد وآن‌جا توقف كرد ، زنى برون شد كه بدو گفت : « آبم بده » وآن زن آبش داد . آن‌گاه به درون رفت وچندان كه خدا خواست بماند سپس برون آمد واورا ديد كه بر در است . گفت : « اى بندهء خدا اين‌جا نشستنت مايهء بدگمانى است برخيز . » گفت : « من مسلم‌بن عقيلم ، آبا به نزد تو جاى ماندن هست ؟ » گفت : « آرى به درون آي . » گويد : پسر آن زن غلام محمد بن أشعث بود وچون از قضية خبر يافت پيش محمد رفت وبدو خبر داد . محمد نيز پيش عبيداللَّه رفت وبه أو خبر داد . عبيداللَّه ، عمرو بن حريث مخزومى را كه سالار نگهبانان وى بود فرستاد ، عبدالرحمان‌بن محمد بن أشعث نيز با وى برفت . مسلم بىخبر بود تا وقتي كه خانه را محاصره كردند وچون چنين ديد با شمشير برون شد وبا آن‌ها بجنگيد . عبد الرحمان اورا أمان داد كه تسليم شد واورا پيش عبيداللَّه بن زياد بردند كه بگفت تا اورا بالاى قصر بردند وگردنش را بزدند وپيكرش را ميان مردم افكندند . هانى را نيز به بازار بردند وبياويختند وشاعر در اين باب شعري گفت به اين مضمون : « اگر نمىدانى مرگ چيست هانى را در بازار بنگر وابن عقيل را . . . » تا آخر اكنون به حديث عمار دهني از أبو جعفر بازمىگرديم :